پايان...
برتولد برشت ميگه: هر ملتی شايسته حکومتگرانی است که بر آنها حکومت ميکنند...
قرآن هم ميگه خداوند سرنوشت هيچ ملتی را تغيير نميدهد مگر آنکه تک تک آنها بخواهند...
خواستيم اما نشد...
سرنوشتمون همينه و جز اين نيست...
پايان...
.
معين
من به معين رای ميدهم
اول: شرمنده بابت اين تاخير طولانی در آپديت
دوم: من به معين رای ميدم واسه اين کارم دلايلی دارم که مينويسمشون و اين رو هم ميگم شايد دلايل من واسه رای دادن به معين مثل دلايل بقيه نباشه زياد اما خوب به هر حال شايد کسايی باشن که مثل من فکر کنن ديگه:
به معين رای ميدهم چون:
۱- دلم ميخواد بتونم باز هم با آزادی حرف بزنم...فراموش نکنيم که زمانی توی اين مملکت دهان را ميبوييدند مبادا گفته باشی دوستت دارم...
۲- رای دادن رو بهترين را پيش رفتن به سوی دموکراسی ميبينم...
۳- روزی ايران به دموکراسی واقعی رسيده که همه ما باور داشته باشيم که بايد به عقيده رای بديم نه به فرد...من دنبال قهرمان نيستم...
۴- من به اينکه حق هممون اينه که هميشه آزاد باشيم اعتقاد دارم و فکر نميکنم به جز معين هيچکس اين اعتقاد رو توی اين کانديداها داشته باشه.بقيه همه حداکثر معتقدن که فقط يه شبی مثل ۱۸ خرداد(رفتن به جام جهانی) بد نيست که مردم آزاد باشن...
۵- من فکر ميکنم حق همه نخبگان و افراد تحصيلکرده و با فکر اين مملکته که توی مديريت های کلان جامعه حضور داشته باشن پس به معين رای ميدم چون حتی ملی مذهبی ها هم توی کابينه اش نقش خواهند داشت...
۶- من به اين اعتقاد دارم که ايران برای همه ايرانيان است پس به معين رای ميدم تا اين شعار رو عملی کنه...
۷- معتقدم رئيس جمهور نبايد مجری حکم حکومتی باشه و معين هم بارها اعلام کرده که اين کارو نميکنه پس به عقايد من نزديکه...
۸- فکر نميکنم رئيس جمهور تنها کسيه که بايد واسه پيشبرد اهدافش هزينه بده...همه ماهايی که به يه نفر رای ميديم بايد حاضر باشيم در کنار رئيس جمهورمون واسه پيشبرد دموکراسی هزينه بديم...
۹- کسايی که همش ميگن تحريم بهتره يه کمی فکر کننن...آيا واقعا اونقدر که لازم بوده در کنار خاتمی بودن يا نه وقتی رای دادن بهش فکر ميکردن ديگه تموم شد...من به معين رای ميدم چون معتقدم هر کسی که رای نده در حقيقت رای خودشو توی کيسه فاشيستا ريخته...
۱۰- به آزادی معتقدم...دموکراسی رو تنها راه رسيدن به آزادی ميدونم...و معين رو تنها راه رسيدن به دموکراسی...
در آرزوی تو
اما من هرگز هیتلر را مرد بزرگی نمی دانم
با آرزوی داشتن جهانی نا محدود
اما گاندی را ...
آری او را مرد بزرگی می دانم
با آرزوی داشتن حقی کوچک از جهانی نا محدود ...
و خود را بزرگتر
در آرزوی تو ......
زندگی
تاج گلی از ياس و شب بو و گردن آويزی از شقايق و سجاده ای از حصير برايت ميبافم. رود جاری زندگی زمانی در وجودم از حرکت باز می ايستد که تو فراموشم کنی...
من زنده ام چرا که با تو و برای تو زندگی ميکنم...
تنبلی
خيلی تنبل شدم ميدونم...اين همه مدت بيکار بود اصلا نشستم پای نت حالا که پس فردا اولين امتحان پايان ترم شروع ميشه اومدم نشستم اينجا که آپديت کنم...وقت ندارم شرمنده...انشالا بعد امتحانا با قدرت برميگردم...(:
با کراوات به ديدار خدا رفتم و شد
بر خلاف جهت اهل ريا رفتم و شد
ريش خود را ز ادب صاف نمودم با تيغ
همچنان آينه با صدق و صفا رفتم و شد
با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم
عطر بر خود زدم و غالبه سا رفتم و شد
حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالين"را
ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد
يکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی
گفتم ای مايه هر مهر و وفا رفتم و شد
همچو موسی به عصا داشتم و نه نعلين
سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد
"لن ترانی"نشنيدم ز خداوند چو او
"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد
مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟
من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد
تو تنت پيش خدا روز و شبان خم شد و راست
من خدا گفتم و او گفت بيا رفتم و شد
مسجد و دير و خرابات به دادم نرسيد
فارغ از کشمکش اين دو سه تا رفتم و شد
خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون
پير من آنکه مرا داد ندا رفتم وشد
گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو
تا بدينسان شدم از خلق رها رفتم و شد
***********************
شعری از محمد علی گويا
لطفا نوشتهی پایین را در وبلاگتان کپی کنید یا به آن لینک بدهید تا عدهی بیشتری در این کار بتوانند شرکت کنند.
سعید مرتضوی تا حالا مثل قهرمان فیلمها یک تنه و بیباکانه هر کار که ازش خواستهاند کرده است. در واقع یک جورهایی تبدیل شده به آچار فرانسهی بیت رهبری در امور رسانهای. خوب هم جواب پس داده و به رییسانش نشان داده که کار نشد ندارد و اگر دیگران تاحالا به اندازهی او موفق نبودهاند، بخاطر ترسویی و بیعرضگی خودشان است. اما دیگر تمام شد، کار مرتضوی به آخر رسیده است.
بعد از این همه فشار و دستگیری و فیلترینگ و بگیر و ببند، هنوز وبسایت امروز کار که میکند هیچ، بلکه حالا وبسایت خواهری هم به اسم بامداد دارد که خیلی هم فعال و خواندنی است.
سعید مرتضوی، با همهی عرضه و توانش (از دید بیت رهبری) تا حالا نتوانتسه ماموریت جدید خود را که خاموش کردن صدای اصلاحطلبان است، عملی کند و اگر این وضع ادامه بیابد برایش بسیار گران تمام خواهد شد. این نکتهای است که با وجود تمام فعالیتی که برای آزادی دستگیر شدگان و قربانیان پروندهی وبسایتهای اصلاحطلب (مانند سعید مطلبی، بابک غفوری آذر، حنیف مزروعی و شهرام رفیع زاده) میکنیم، باید حواسمان به آن باشد.
جنگ تمام عیاری که مرتضوی با اینترنت شروع کرده، آخرین جنگ او است که اگر آنرا برنده شود، دیگر اثری از آزادی بیان در سرزمین ایران نخواهد ماند. اما خوشبختانه ما میةوانیم به کمک همدیگر به آسانی او را شکست دهیم.
او میخواهد صدای وبسایتهای اصلاحطلب به گوش کسی در داخل ایران نرسد و اگر از پس این کار برنیاید شکست خورده است. پس بهترین راه کمک به این موضوع پخش کردن خبرهای وبسایتهای امروز و بامداد، به هر شکل ممکن، است. سادهترین راه آن کپی و پیست کردن عین مطالب آنها یا برگزیدهشان در وبلاگ خود است که میدانم ممکن است برای وبلاگنویسان شناختهی شدهی ساکن ایران سخت باشد، ولی کسانی که ناشناسند یا در ایران زندگی نمیکنند میتوانند نقش بزرگی بازی کنند.
شبکهی چند ده هزارتایی وبلاگهای فارسی، در مجموع از تمام روزنامههای فارسی زبان، خوانندهی بیشتری دارد و اگر از آن برای شکستدادن دشمنان آزادی بیان در ایران استفاده نکنیم، فرصتی تاریخی را از دست دادهایم.
بنابراین پیشنهاد میکنم روز دوشنبهی آینده، هر کس که امکانش را دارد، چند خبر را به انتخاب خودش از وبسایتهای امروز و بامداد بردارد وبه همراه لینکهایی مشخص به منبع آنها، در وبلاگش بگذارد.
من البته یک کار دیگر هم میکنم که اگر شما هم دوست داشتید بکنید. کار سمبولیک جالب خواهد بود: اسم وبلاگمان را برای یک روز به «امروز» تغییر دهیم
افسانه دل
تو اين زمونه با کسی افسانه دل سر نکن
هرکی ميگه دوست دارم , دروغ ميگه باور نکن
با تو ديگه هرکی بخواد , دست وفاداری بده
تو دست ديگه ش خنجره , بی وقفه تو قلبت زده
روز که ميری به وعده گاه , کسی به پيشواز نمياد
شب از توی کوچه ديگه , صدای آواز نمياد
حالا ديگه آيينه هم داره به من دروغ ميگه
ای قلب نااميد من عاشق شدن بسه ديگه
****************************
شعر از ايرج جنتی عطايی
آدما چه زود عوض ميشن...
همه چيز خوب بود.مهر و صفای قشنگی داشتيم.حال و هوايی داشتيم که هيچ کس نداشت.عاشق بوديم مثل شمع و پروانه.دل به هم داده بوديم؛بی ريا و ساده...
ناغافل در پشت يک پيچ نفرين؛پشت حصارهای غبار گرفته سرنوشت, نگاهی مسموم, نگاهی نحس و شوم, طلسمت کرد...
هرچه کردم , قلبت مهربان نشد و تو رفتی...
با آفتاب خوش باش که شاديت را ميخواهم و زندانی خواهم ماند تا ابد...
در کجا؟ در همان قلبی که از آن سينه کنده بودم...تا هميشه عاشق خواهم ماند؛عاشق همان نگاه؛تا مرگ, بازوانش را به سويم باز کند...
تو دروغ ميگفتی
چقدر خوبه که خدا به آدما صبر داده تا بتونن همه چیزایی رو که اذیتشون میکنه رو تحمل کنن.
چقدر خوبه که خدا به آدما فراموشی داده تا بتونن همه تحقیرها و همه کوچیک شدناشونو فراموش کنن و حتی از اون هم بالاتر بتونن همه قول ها و همه دوست دارم گفتناشونو هم فراموش کنن.
کاش میتونستم چیزی به جز این بنویسم اما خوب چاره ای نیست جز اینکه بگم:
دوستت دارم يه دروغه...يه دروغ بزرگ که آدما(مگه فرق ميکنه که کی؟) به اقتضای زمان(مگه فرق ميکنه چه زمانی؟) برای ديگران (مگه فرق ميکنه کدوم ديگران؟) ازش استفاده ميکنن...بعضی وقتا آدمايی که دوسشون داريم ارزششون از ارزش يک کلمه حرف کمتره و حتی از ارزش يک دقيقه حالا ارزش یه قول به کنار...اما خوب ما این دروغ رو میگیم واسه اینکه بعضی چیزارو که تا حالا تجربه نکردیم تجربه کنیم.اما باور کنین این دروغ تنها دروغیه که به نفع آدمه...خصوصا اگر طرف مقابل حرفتونو باور کنه...
نميدونم...بعضی وقتا که دلم ميگيره و بهش فکر ميکنم از خودم بدم مياد.چرا بايد اين همه صبر ميکردم؟اصلا چرا خدا به آدما صبر داده؟نمیشد جاش یه کاری میکرد که هیچ کس نتونه به کس دیگه ای آزار برسونه؟...
یه موقعی یه دوست ازم پرسید توی بازی شطرنج اگه مات شونده خیلی واسه مات کننده عزیز باشه آیا بازم مات کننده وجدانش راحت میمونه؟هیچ وقت واسه این سوال جوابی پیدا نکردم....
